262. شال و کلاه
فکر میکردم کلاهت هنوز اندازه ت باشه ... ولی اونروز که توسط دایی آرش سورپرایز شدیم سرت کردم و برات کوچیک شده :)
خانومه میگفت 1-3 سال ه ولی زیادم به حرفاش اعتباری نیست ؛) ... هلوکیتی دوست دارم ولی جنسش خوب نبود ... 1 بار شستمش ولی همش دونه دونه شد:( یه کلاه بنتون داشتی که خیلی دوستش داشتم ... اول رفتیم بنتون ... اولا که سایز کوچیک نداشتن و بعدشم 190 تومن میشد شال و کلاهش! چه خبره؟؟؟ رفتم بقیه ی الماس چرخیدم از هیچی خوشم نیومد ... تو هم اساسی فینگیلی شدی و کلی اذیتم کردی :) میخواستی پله برقی رو برعکس بری بالا! دم کیدزی هم به عادت خونه که چیزی میخوای میای بغلمون تا از بالای کمد بهت بدیم اومره بودی بغلم و اسباب بازیهای پشت شیشه رو نشونم میدادی :)) اون اسباب بازیت که از بزرگ به کوچیک رو هم میذاریم هم شده 75 تومن! 30 یا 35 گرفتم!!! به کجا میخوایم برسیم نمیدونم :(
خلاصه بابا اومد دنبالمون و اول رفتیم شیرپسته ی مملی و یه شیر پسته ی مشتی خوردیم :) البته کیفیتش مثل قدیما نبود ولی بهرحال ... بعد رفتیم تندیس ... پشت یه مغازه وایسادی و با اصرار یه قلک باب اسفنجی خریدی :*

بعدم بالاخره شال و کلاه یافتم :)

این خریدها هم مال 2-3 هفته قبله یادم رفته بود بذارم :)

امروز قرار بود سبزی هام رو بیارن ... حاضرت کردم و کاپشن کلفت و کلاهت رو تنت کردم و در رو که بستم یادم افتاد نه گوشی برداشتم و نه کلید!
خلاصه رفتیم پایین و محموله ! رو تحویل گرفتیم و با گوشی آقای سرایدار زنگ زدم دایی اشکان کلید برام آورد و یه ربعی تو پارکینگ بودیم ... حالا هم فین فین میکنی:( حالا بازم خدا رو شکر میکنم که خواب نبودی و من در رو روت میبستم و میومدم پایین ... وای فکرشم میکنم اعصابم خورد میشه:(
دایی آرش هم دیروز رفته بود گرگان و امشب برمیگرده ... حالا هم ما خونه ی بابایی ایناییم :)
ظهر رفتم برات قرص زادیتن گرفتم و شلغم و لیمو و پرتقال و گریپ فروت هم گرفتم ... شلغم رو پختم و ابمیوه هم بهت دادم ... باشد که افاقه کند :* تو رو خدا مریض نشووووووو :((


262. شال و کلاه
